تبليغاتX
ریحان بانو
هرچی دوست دارم مینویسم

بازم سختي :

مي گم تنها در خانه اما اين دو ، سه روزي نذاشتن تو خونه يه لحظه تنها باشم اگر هم تنها بودم يه كاري دستم دادن كه مجبور بودم به اون برسم ( براي مثال بايد عرض كنم پخت آش پشت پا براي مامان خانوم به سفارش دوستان ) البته تو اين دو روز يكي از اقوام كه خيلي با هم جوريم دو بار به هم سر زده كه از هر دو بارش خيلي لذت بردم . چيزي كه مي خوام بگم ربطي به خانه داري من تو اين چند روز نداره بلكه ربط به اجتماع و جامعه يا دولت مردها يا هر كس ديگه اي داره كه من نمي دونم ، بگذريم .

چند روز پيش تو مترو نشسته بودم كه تو يه ايستگاه ، يه خانم پير كه يه چشمش بسته بود و يه عصا  هم دستش بود با يه كيسه بزرگ وارد قطار شد . جائي براي نشستن نبود براي همين يكي از خانم ها كه نزديك به او بود از جاش بلند شد و از اون پيرزن خواست كه بري سره جاي اون بشينه اما اون خانم پير گفت نه مادر من بايد جنس هاي تو اين كيسه رو بفروشم ، راستش رو بخواهيد پيش از اين كه دلم براي اون پيرزن بسوزه افسوس خوردم به حال خودم و مردمي كه دارن تو اين كشور زندگي مي كنن !

مي پرسي چرا ؟

الان مي گم :

غير از اين پيرزن که تو مترو دیدم ، من سوار تاكسي شدم كه رانندش يه پيرمرد رنجور بوده و البته غير از اينكه گوش هاي سنگيني داشت ، پاهاش هم قدرت فشار اوردن روي پدال گاز و دست هاش قدرت چرخوندن فرمون رو نداشتن . من تو خيابون پيرمرده خميده و آفتاب سوخته اي رو ديدم كه جارو بدست به آرامي داشت کنار خيابون رو جارو ميزد . حتما تا به حال خودتون مثال اين اشخاص زياد ديديد .

مي دونم كه بعضي وقت ها بعضي آدم ها يه كاري مي كنند كه مجبور مي شن آخر عمرشون رو به سختي طي كنن اما چرا نبايد اين دولت مسخره يه فكري به حال اين جور افراد بكنه ؟ چرا اين افراد كه موقع استراحتشونه بايد به سختي كار كنن ؟ چرا ؟ چون گروني نمي زاره همون حقوق كم بازنشتگي شكم اون پير مرد و پير زن سير بشه ؟

دلم به حال خودم مي سوزه كه بايد در آينده بيش از اين سختي بكشم تا شكم خودم و خانوادم سير باشه گرچه من يك زنم و و در آينده اين من نيستم كه بايد خرج يك خانواده را بدم .

شرمنده من وقتي خيلي ناراحت يا عصباني مي شم ،خوبي ها از يادم ميره پس : لعنت به اين دولت با اين ................

يادمه تلويزيون تو دهه فجر از مصاحبه هاي دم انقلاب نشون مي داد و خيلي ها هدفشون رو از انقلاب و سرنگون كردن رژيم ، رفاه مردم و جامعه اعلام كردن .

هه فقط مي تونم بگم مسخره است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 0:32  توسط آناهیتا | 

مقدمه تنها در خانه :

امروز صبح مامان جانم پس از كلي آرزو و دعا و تمنا به آقا امام حسين تشريف بردن كربلا .

البته نكته جالب اين نيست كه مامان خانم بنده چه كرده ( خونه رو بي خانم خونه كرده ) مهم اينه كه در نبود ايشون اين جانب وظيفه بزرگ و خطير خانه داري رو بر دوش گرفتم ! اوه اوه اوه چه شود اون خونه كه من خانه دارش باشم .

بايد بگم از وظايف خانه داري چيزي كم ندارم پس مي شه گفت كه در مورده خوردو خوراك و لباس تميز تقريبا مشكلي نيست ، مشكل اين جاست كه پدر جان آلان داغ مي باشد و نبود مادر را كم تر احساس مي كند اما هر چه به آخر اين سفر و دوري از مادر نزديك مي شويم ايشون سرد شده ، نبود مادر جان را احساس مي كند و دختر يكي يك دونه بابا بودن و غذاي خوش مزه كه دختر بابا پخته و شوخي و حرف و انواع سرگرمي هاي بزرگونه و .......... كه تقريبا همشون از جانب بنده بوده و بعضي پاچه خواري ها هم از جانب برادرم ديگه افاقه نمي كنه و من و برادر عزيزم تنها محتاج دست مارد مي شيم  كه تا از سفر بياد ما از اين دنيا ميريم . البته در اين مدت هر بار كه تماسي با مادر جان برقرار بشه اين ما هستيم كه دلمون براي مامانمون تنگ شده و بي تابي مي كنيم و خدائي نكرده اين بابا نيست كه دلش براي مامان تنگ ميشه .

خلاصه اين كه در اين 10 روز اين جانب روز ها رو به تنهائي در خانه به كار هاي عقب افتاده و البته لذت بردن از اون ( البته اگر اقوام و دوستان بزارند من آني در خانه تنها باشم ) سر مي كنم و شب ها به سرو كله زدن با پدر و برادر عزيز و نوشتن پست جديد براي شما مي گذرونم .

اگر حرفهام رو قبول نداري و داري مي خندي تو اين 10 روز پست هاي بعدي من رو بخون .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 11:49  توسط آناهیتا | 

دلم پر از حرفه ولي هيچكدومشون نه به زبونم ميان و نه به دستم ياري مي دن تا رو كاغذ بيان !

خداي من چه قدر كار عقب افتاده دارم !

چه قدر خسته شدم !

مي پرسي از چي ؟ مي گم از همه چي !

چه قدر تو انجام كار هام بي همت شدم !

تو را چه شده ، اي ريحان بانو ؟

به كجا سفر كردي بي بار و بونه كه اين طوري تو راه موندي ؟

نكنه بار و بونه جمع كردي ولي مقصدتو معلوم نكردي !

ها راستشو بگو نكنه رفتي نا كجا آباد ، حالا گم و گور شدي ؟

هوم راستشو بگو معصوميت كودكيت رو كجا جا گذاشتي ؟

كجا اون پاكي و صفاي دلت رو گم كردي ؟

ها ، شايدم خودت قايمشون كردي ؟

نكنه ترسيدي و فقط مثل بچگي هات تو كمد ، پيش عروسكات همون عروسكائي كه حنوض دوستشون داري ، خودتو پنهون كردي ؟

دلت گرفته مي دونم . اما تو هم بدون با بست نشستن كنج خونه و غم خوردن و آه كشيدن و حسرت گذشته ها رو خوردن و تو رويا رفتن ، هيچ چيز درست نمي شه .

مگه اين تو نبودي كه مي گفتي من يه دختر جوان و لي به شدت مرد صفتم ! هاااااا ( خانوم ها بهشون بر نخوره خواهشا ) پس بزن به ميدون ، مردونه به خواسته هات و كارهائي كه ميخواي عمل كن خانومي !

فقط يادت باشه براي به ميدون رفتنت هرچي لازمه با خودت همراه كني و يادت باشي خدا هيچ وقت بنده هاشو تنها نمي زاره

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 1:9  توسط آناهیتا | 

آن زماني كه بهار در سبد جا مي شد

قطره هاي باران همه دريا مي شد

آن زماني كه طلوع پشت هر پنجره بود

و حرير سادگي تن هر خخاطره بود

آن زماني كه هر نگاه فرصت ديدن بود

پرسش عشق را هم وقته پرسيدن بود

آه چه فرصت ها كه از دست داديم

 قلب كوچه رو به بن بست داديم

راهي سراب و رويائي شديم

و اسير درد تنهائي شديم

آن زمان كه گندم اعتبار خاك بود

مثل حس پرواز آسمان هم پاك بود

از پرنده در قفس ما چه مغموم بوديم

مثله حس كودكي ما چه معصوم بوديم

آه چه فرصت ها كه از دست داديم

قلب كوچه رو به بن بست داديم

راهي سراب و رويائي شديم

و اسير درد تنهائي شديم

آن زمان زيبا بود چون ديار قصه ها

و چه بي تكرار بود چون نخستين بوسه ها

عطر نان گرم عشق در هواي خانه بود

و بزرگترين گناه كشتن پروانه بود

آه چه فرصت ها كه از دست داديم

قلب كوچه رو به بن بست داديم

راهي سراب و رويائي شديم

و اسير درد تنهائي شديم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 1:24  توسط آناهیتا | 

چند روز پيش به طور خيلي اتفاقي به يك وبلاگي وارد شدم كه يه  فال توش نوشته شده بود . من زياد به اين جور چيز ها اعتقاد ندارم ، اما از اونجا كه اون نويسنده به شدت تاكيد كرده بود كه اين فال رو به طور ناگهاني يا بهتر بگم به طرز خيلي آب ، دوغ ، خياري ، كشف كرده ، كنجكاو شدم اونو بخونم . بايد بگم اون فال بيشتر شبيه تست هاي روانشناسي بود . در مورده خوده اون فال بايد بگم كه 10 گزينه داشت و بايد اون ها رو به ترتيبي كه گفته بود و با توجه به احساسات قلبيمون پر مي كرديم و در آخر به سراغ جواب هر گزينه مي رفتيم . نكته جالب اينجا بود كه اكثر گزينه ها در موردم صدق مي كرد جزء يه دو ، سه تا ئي . يكي از اون دو ، سه تا گزينه اين بود كه از من خواسته بود اسم يكي از آشنا هام رو بنويسم و جوابشم اين بود كه اين فرد باعث خوشبختي من مي شه . منتها در مورد من درست بر عكس بود ! اون شخصي كه من اسمش رو نوشتم بيشتر باعث بدبختي من مي شد تا خوشبختي !

هدف از گفتن تمام اين ها ، بيان اين سوال بود كه :

 چرا وقتي ما داريم يك كاري مي كنيم متوجه بقيه نيستيم و به تنها چيزي كه كار داريم لذت خودمونه ؟

چرا هيچ وقت فكر نمي كنيم كه كار و برخورد ما ممكنه باعث ناراحتي و سرشكستگي نزديكترين اطرافيانمون باشه ؟

چرا هيچ وقت به عاقبت كارمون فكر نمي كنيم ؟

چرا به اين فكر نمي كنيم ، اگر با كاري كه داريم انجام ميديم به يه چاه سقوط كنيم ممكنه با ريسماني كه ما رو به اطرافيانوم وصل مي كنه ، اون ها رو به داخل چاه بكشيم ؟

 من بار ها و بارها خواستم كه به خودم و تنهائي فكر كنم نه به چيز هاي بدي كه ممكنه اطرافم باشه و بايد بگم با تمام خودخواهي هام  در اكثر موارد موفق نشدم كه خودم رو بي خيال نسبت به بعضي چيز ها نشون بدم . نمي دونم شايدم اين خود خواهي هام مانع از آرامش من شده ؟

البته بايد اين رو بگم كه براي رفع بدي ها و سختي هاي اطرافم تا اونجا كه به من ربط داره و مي تونم تلاش مي كنم ،ولي وقتي رفع نمي شن ، از شما مي پرسم چه بايد بكنم ؟

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 1:19  توسط آناهیتا | 

چند وقت پيش تو يه جلسه اي بودم كه در مورده خدا توش بحث مي شد آخر جلسه ، اون خانمي كه به نوعي جلسه رو اداره مي كرد گفت براي خدا نامه اي بنويسيد و براي برنامه بعدي هركس كه دوست داشت مي تونه بياد و نامش رو بخونه .

من در باره اين كه چي مي خوام تونامم بنويسم كلي فكر كردم ، به اين انديشيدم كه چي از خدا مي خوام و اينكه مي خوام كه چه اتفاقاتي نيافته :

از خدا موفقيت تو درس و تحصيل ، محبوب شدن پيش همه ، پول ، مقام و..... مي خوام .

از خدا مي خوام كه هيچ موقع شرمنده اين و اون نشم ، آبروم نريزه ، بيمار نشم ، هيچ جا كم نيارم و......

يه چند روزي از جلسه مي گذشت كه من ياد حرف هائي افتادم كه قبل از جلسه يه بزرگي بهم گفته بود :( به اين فكر كن كه هميشه تنهائي . به نسبت هائي كه با بقيه داري فكر نكن . يادت باشه كه تو از اول تنها بودي و تنها هم پيش خدا خواهي رفت . خدا تو رو تنها مي پذيره و به خاطره كارهائي كه تو دنيا كردي يا نكردي باز خواستت مي كنه . تو تنها به خاطر كارهاي نيكي كه كردي پاداش مي گيري و به خاطر كارهاي بدي كه كردي تنبيه مي شي و هيچ كس در اين موارد با تو شريك نيست ) اون آقا حرف هاي جالب زيادي زده بود ،كه من تو اين مدت ، مي شه گفت فراموششون كرده بودم و حالا بعد از گذشت چند وقت همشون يادم اومده بود .

حالا كه دارم به اين فكر مي كنم با داشتن اين همه نسبت كه با اطرافيانم دارم و كلي كار هاي اجتماعي كه انجام مي دم و كلي چيز ديگر كه دارم يا شايدم نداشته باشم ، چقدر تنهام ، چيزي به ذهنم نمي رسه كه از خدا بخوام . حالا كه فكر مي كنم وقتي پيش خدا مي رم هيچ يك از موقعيت هاي اجتماعيم تاثيري در نگاه خدا بر من نداره ، به تنها چيزي كه فكر مي كنم اينه كه ، نكنه برم پيش خدا و شرمنده باشم ،  نكنه برم پيشش و او رو از من برگردونه . حالا فقط ازش مي خوام كه پيشش رو سفيد باشم ، حالا فقط مي خوام كه هميشه حضورش رو در كنارم حس كنم . حالا ازش مي خوام كه زير سخت ترين مشكلات كه بزرگترين آدم ها هم زير اون ها تاب نمي يارن من به يادش باشم و بودنش رو در كنارم لمس كنم . حالا فقط ازش مي خوام كه من رو به خاطر گناهانم ببخشه و كمكم كنه تا ديگه گناهي انجام ندم .

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 18:6  توسط آناهیتا | 

دلم تنگ شده . براي دريا يا آسمون نمي دونم شايدم براي ستاره دلم تنگ شده شايدم براي سبزي سبزه ها ، نمي دونم ، هيچي نمي دونم .

نمي دونم از كجا شروع شد و به كجا تموم شد ! شايد اول و آخرمون بر سر يه دو راهي بود كه يكيش راه من بود و يكيش راه تو ! هر چي بود راه من و تو يكي نبود ! عشقمون زميني بود و لي خودمون .......

نمي خوام از خودمون بگم  .....

نمي خوام از حسمون بگم  .....

نمي خوام بگم تو اون چشمها چي مي ديدم و تو اون ها رو ازم گرفتي .....

حتي نمي خوام از حال و روز الانمون بگم ......

آخه من هيچي نمي دونم كه بخوام بگم ......

نمي دونم الان كه بي تو ام حالم خوبه يا بد .....

نمي دونم بدون تو بودن برام بهتره يا بدتر .....

نمي دونم الان كجام .......

نمي دونم الان چيم ......

خلاصش گم شدم تو اين .......... نمي دونم كجا .........

شايد اين حسم به خاطر اينه كه نمي خواستم بهت وابسته بشم ولي شدم .....

هه.......  چي دارم مي گم ديوونه شدم ......

تا الان هرچي گفتم بزار پاي بچيگيم ..... پاي ندونم كاريهام .........

اگر زيادي حرف زدم من رو ببخش . من ..... من فقط خواستم بگم من رو بخاطر اشتباهاتم ببخش .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 0:28  توسط آناهیتا | 

چند روز پيش ، درست روز اول فروردين ، درست روز اول سال ، تولدم بود ؛ من با سال نو شدم يعني هميشه با سال جديد من هم نو مي شم . امسال بيستمين بهاري بود كه شروع شد تا من اونو ببينم . چند سال پيش پيش خودم فكر كردم كه تا بيستو يكي ، دو سالگي بيشتر وقت ندارم تا كامل وارده زندگي و اجتماع بشم . از كامل منظورم اخلاق ، درس ، هنر و ..... است . چيز هائي كه به ظاهر براي گذران زندگي به اونها خيلي احتياج داري ! چند وقت بعد از اين فكر يه آقائي كه برام خيلي ارزشمند و عزيز بود و حنوض هم هست تو يه بحث دو نفره كه بين من و اون بود به همين نكته اشاره كرد .  اون گفت الان از وقتت خوب استفاده كن و هر كاري كه مي دوني براي رسيدن به يك آينده خوب نيازه انجام بده چون بعدا ممكنه وقتش نباشه . من اون روز فكري كه قبلا با خودم كرده بودم رو براش گفتم و اون حرفم رو تائيد كرد ؛ و حالا دارم فكر مي كنم كه تو اين بيست سال چي كسب كردم كه براي آيندم خوبه :

درس : استعدادش رو داشتم و دارم ، بهم مي گن خانم دكتر ولي نمي دونم چرا سر 2 تا درس ناقابل عقب موندم ، جالب اينجاست كه اون 2 تا درسم فوته آبم ولي ...................

اخلاق : به غير از بعضي وقت ها كه خيلي بد خلق مي شم ،  بقيش رو ديگران بايد  بگن

هنر : نصفه كاره معرق بلدم كه بايد برم كاملش كنم و يه سري كار هاي خورده پا در حد كشيدن گيليمم از آب

دلم داره براي خودم مي سوزه حالا كه به خودم و دور و اطرافم نگاه مي كنم مي بينم كه جزء 2 تا وبلاگ هيچي ندارم گرچه بقيه شايد خيلي قبولم داشته باشن .

دلم واسه خودم مي سوزه گرچه مي دونم براي ساختن آيندم حنوض كوتاه زماني وقت دارم  ..............

نمي دونم حنوض وقت دارم خودم رو تو آزمايشگاه تحقيقاتي يا دانشكده پزشكي راه بدم يا نه .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 23:13  توسط آناهیتا | 

تا حالا به اين فكر كردي كه ما آدمها بعضي وقت ها به يك جائي نياز داريم كه حرف هامون ، افكارمون يا اتفاقاتي رو كه برامون رخ داده رو توش بنويسيم و بعد بشينيم اون ها رو براي خودمون تحليل كنيم ! درست مثل يه ذباله داني ! آره درسته يه ذباله داني !

به نظرم ما بايد خيلي وقت ها حرف هامون ، افكارمون و .... رو دور بريزيم و بعد بيام اون ها رو بازيافت كنيم .آخه مي دوني شايد از توي اجناس قديمي يا نادرست فكرمون بتونيم يه چيز تازه و جالب درست كنيم اونوقته كه مي تونيم هميشه تازه باشيم .البته بايد حواسمون رو خوب جمع كنيم تا دور ريختني ها رو به موقع دور بريزيم چون مكنه كه بوي بدشون هم خودمون و هم ديگران رو آزار بده يا اينكه اون قسمتي از ذباله هاي افكارمون كه خيلي خطرناكه را بهتره يه جاي خوب مخفي كنيم درست مثل پسماند ذباله هاي هسته اي

اين جا هم براي من مثل يه ذباله داني افكاره شايد اسمش خيلي جالب نباشه اما مي شه از توش چيز هاي جالبي در آورد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 23:26  توسط آناهیتا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
تو این صفحه چیزهائی نوشته میشه که باید دور بریزیم ولی می تونیم ازشون یه جور دیگه هم استفاده کنیم . در حقیقت این صفحه یه مکان برای بازیافت کردن فکره من است

پیوندهای روزانه
نیمه
من دموکرات هستم
یه نقطه مبهم
نقطه ویرگول
آب و آتش
راه نو ایران
حریم دل
مسیح عادی
عتیقه جات
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM